آمار







قصه تلخ زندگی در کلبه تنهایی

   عشق من پاییز   

این شعر رو پاییز 3 سال پیش نوشتم . اون وقتها که خیلی دلم گرفته بود از همه چیز
----------------------------------
واپسین قدم های پاییز بر خاموشی شب های نیاز

ثانیه هایی از چندمین دقیقه ی پاسی از نیمه شب
در برابر رقص شبح وار سایه ام از تابش کم فروغ شمع
بر دیوار زندان نمای اتاقم ، کنج خلوت و تار تنهایی
بی آنکه به سان دیگر شب های انتهای پاییز باشد ، می گذشت
ناتوان از دیگر بار بودن در حسرت گذشته و بی پروا از به خاک سپردن صبح فردا
گر گرفته از درگذشت لحظات اکنون
اندک ایده ای برای عمر پیش روی
که آیا پیرو چیدمان شجره نامه ی پر شاخ و برگ و بی دلیل بشریت باشم
یا که شاهد انقراض عقاید متبلور ، از نسلی به نسل دیگر
در ادراک تناقض "قسمت اوست که می گردد" در تردید
بی آنکه جایگزینی برای چگونگی گردش هستی بیابم
آگاه از وخامت هر لحظه ی اوضاع آشفته ی احوالم
با این حال ، قانع هستم به دارایی هایم
بیش از اسکناس های رنگارنگ اندوخته ، به سکه های زرنگار پیشه ام
گاه از این قیاس به خود می بالم که پیشه ام زیستن است
حال اگر حجره ی خاک گرفته ی زندگانی ام بی رونق است
یا که از هجوم بی وقفه ی دیرین دشمنانم به تنگ آمده ام
زندگی در گذر است ، بی اعتنا به احوال بازیگرانش
تحمیل ، غربت ، ناکامی
شاید اینگونه بر پیکره ی بی صاحبش نگاشته شده
نگاشته شده و از آن گریزی نیست
حال اگر با رایحه ای آشنا ، سررشته افکارم ناگهان قرن ها دور شود
یا که با طنین آوازی در سیلاب خاطره ها غرق شوم
شاید تنها دلیل بودنم ، تنها شادمانی سراسر زندگانی ام بوده است

۱۳۸۸/٢/٤ - سیاوش