آمار







قصه تلخ زندگی در کلبه تنهایی

   یلدا   

امشب شب یلدا بود . خونه دوستان بودیم . بعد از سه هفته دور هم جمع شدیم . خوش گذشت . برگشتنی توی ماشین یکی از ترانه های سلنا گومز رو گوش می دادم . به اختلافهای بیشمار جامعه ی خودمون با جوامع غربی فکر کردم . آخه چرا تا این حد اختلاف . شب یلدا تا حد فقط یک اسم کمرنگ شده . افسوس

۱۳۸٩/۱٠/۱ - سیاوش

   بهزاد   

دیروز پیش بهزاد بودم . ازم دلخور بود . گفت چرا دیر دیر میای پیشم ؟ حق داره . یک ماهی میشد که ندیده بودمش . به اندازه یک سال پیر شده . از دلتنگی هاش گفت . از تلخی روزگار . اما سرحال بود . داشت اخبار میدید . گفت : می بینی بچه ها چقدر مدال آوردن؟ صندلی چرخدارش رو آوردم کنار پنجره . منظره دلگیری از پنجره اتاقش پیداست . باغ بارون خورده ی پاییزی . دل بهزاد مثل من به اندازه یه دنیا گرفته بود . الان اون هم می تونست توی مسابقات پارالمپیک باشه . چقدر دوستش دارم . به اندازه تمام چیزهایی که این دنیا ازش گرفته دوستش دارم . بهزاد تو برای من از هزاران مدال طلا با ارزش تری

۱۳۸٩/٩/٢٧ - سیاوش

   خسته ی فرداها   

آسمانم تاریک
خانه ام تاریک تر
خسته ام دیگر بار
خسته از تنهایی
که دلم سخت گرفته است از این پیچش وهم و هذیان
دوست دارم بروم بر طرفی
روشنم نیست کجا
در پی مهتابم
در شب گرم حضور اربابی تو
مرثیه می خوانم
با تمنای سکوت
دو سه خطی شاید
تا بیارامد دلم
مرگ من نزدیک است
لحظاتی دیگر
یا که روزی یا شبی
خوب می دانم که اگر تن ندهم بر این مرگ
تا ابد در ستم تحمیل جان خواهم ماند
غصه ها نزدیکتر
از ته دالان فکرم بر من
تا بتازد بر دلم
بوی برگ سوخته
کوچه ی تاریک و سرد
انتهای پاییز
من چه دورم از تو
و چه نزدیک دلم با تلخی فاصله ها
تو که رفتی من هم گم شدم در تپش خاطره ات
بیگانه گشتم با بهار
فصل قلبم ، پاییز
اشک چشمم ، باران

Download it - Right Click & Save Target As

۱۳۸٩/٩/۱٥ - سیاوش

   یک شب گرم در پاییز   

امروز غروب با چنتا از دوستام رفته بودیم بیرون . داشتن دوستای خوب واقعا لذتبخشه . احساس قدرت میکنی .

وقتی بهم میگن : سیاوش کم پیدایی،دیگه ما رو تحویل نمی گیری . احساس می کنم بهشون کم لطفی کردم .
می ریم توی پارک .... توی آلاچیق همیشگیمون . قدیما چقدر اینجا بزرگ و شادتر بود . الان دیگه نیست . شلوغ شده . پر سر و صدا . غمگین .
داریوش و خانمش ملیسا برای همه چای می ریزن . آیدا یقه ی کاپشنم رو میده بالا و میگه : تو سردت نیست؟ من دارم یخ می زنم .
آرمین با اون طنز همیشگیش میگه : بچه ها حال دارید تنی به آب بزنیم ؟  همه می خندیم .
هنوز داغیه چای روی لبامه . یه سیگار درمیارم .
ملیسا خانم اخماش میره تو هم و چپ چپ به من و داریوش نگاه می کنه . بازم میکشی؟
سپیده یه نخ برمی داره و برام فندک می زنه . ملیسا به اون هم اخم می کنه
میریم که قدم بزنیم
سرما رو حس می کنم . توی وجودمه . توی تک تک سلول های بدنم
سرمای تنهایی
سرمای بی رحمی این دنیا
خوبه این همه رفیق خوب دارم
آره این خیلی خوبه
باید بیشتر از قدیم باهاشون باشم
دیروز 28 نوامبر روز دوستی و رفاقت بود
روزتون مبارک دوستای خوبم
دوستی هامون تا ابد پایدار

۱۳۸٩/٩/٩ - سیاوش