بی بازگشت (2)
لحظه ای پیش از غروب خورشید
در کنار برکه ای
برجای مانده از باران سرد صبح تاریک خزان
ابر نفرت ، زرد و سرخ از آخرین فریاد نور
یاور دردمند محکوم به درد
اشک چشمانش دگر پیدا نبود
اشک و خون را خسته از آوارگی
همچنان آواره در دل می گریست
۱۳۸٧/۱٠/٢٧ - سیاوش |
من سیاوش هستم
تنها و عاشق تنهایی
بدجوری پاییز رو دوست دارم
تنها عشقم رو از دست دادم
همیشه به یادشم
همیشه عاشقش هستم
و بهش وفادار می مونم