پایان غمگین حضور
در کنار خلوت آشفته ی آتش و دود
با صدای مبهم باران شب های خزان
بر سقف بلند و تیره ی کلبه ی تاریک و نمور
پیرمردی تنها
همچنان آواره در سیلاب باران خورده ی آزردگی
با تامل بر گذشتِ پهنه ی بیداد عمر
غوطه ور در چرخش چنگال هول و هذیان
انتظار مرگ را از لحظه های سرد و بی جان می کشید

۱۳۸٧/۱٢/٢٢ - سیاوش |
من سیاوش هستم
تنها و عاشق تنهایی
بدجوری پاییز رو دوست دارم
تنها عشقم رو از دست دادم
همیشه به یادشم
همیشه عاشقش هستم
و بهش وفادار می مونم