آمار







بی رحمی بی پایان - قصه تلخ زندگی در کلبه تنهایی

   بی رحمی بی پایان   

صبحگاهم تاریک

چشمه ساران خاموش

خسته ام دیگر بار

خسته از تنهایی

کلبه ای ساخته ام از اندوه

بیگانه با خاطره ی سبز بهار

من در این دخمه ی هول و هذیان

غافلم از تنهایی خویش

گرچه در پاییزم

برگریزان در بند

می گریزد از من

و نمی تابد مهتاب بر شب هایم

۱۳۸٩/۸/۱٦ - سیاوش