بی رحمی بی پایان
![]()
صبحگاهم تاریک
چشمه ساران خاموش
خسته ام دیگر بار
خسته از تنهایی
کلبه ای ساخته ام از اندوه
بیگانه با خاطره ی سبز بهار
من در این دخمه ی هول و هذیان
غافلم از تنهایی خویش
گرچه در پاییزم
برگریزان در بند
می گریزد از من
و نمی تابد مهتاب بر شب هایم
۱۳۸٩/۸/۱٦ - سیاوش |
من سیاوش هستم
تنها و عاشق تنهایی
بدجوری پاییز رو دوست دارم
تنها عشقم رو از دست دادم
همیشه به یادشم
همیشه عاشقش هستم
و بهش وفادار می مونم