آمار







بهزاد - قصه تلخ زندگی در کلبه تنهایی

   بهزاد   

دیروز پیش بهزاد بودم . ازم دلخور بود . گفت چرا دیر دیر میای پیشم ؟ حق داره . یک ماهی میشد که ندیده بودمش . به اندازه یک سال پیر شده . از دلتنگی هاش گفت . از تلخی روزگار . اما سرحال بود . داشت اخبار میدید . گفت : می بینی بچه ها چقدر مدال آوردن؟ صندلی چرخدارش رو آوردم کنار پنجره . منظره دلگیری از پنجره اتاقش پیداست . باغ بارون خورده ی پاییزی . دل بهزاد مثل من به اندازه یه دنیا گرفته بود . الان اون هم می تونست توی مسابقات پارالمپیک باشه . چقدر دوستش دارم . به اندازه تمام چیزهایی که این دنیا ازش گرفته دوستش دارم . بهزاد تو برای من از هزاران مدال طلا با ارزش تری

۱۳۸٩/٩/٢٧ - سیاوش