حقیقت تلخ تلخ

دیروز عصر با یکی از دوستام قرار داشتم و با مترو به ایستگاه میرداماد رفتم . باد سردی می‌وزید . کنار در ورودی ایستگاه روی پله ها یه پیره زن رو دیدم که عصایی زیر بقل داشت و تعدادی فال حافظ و چنتا دونه آدامس موزی رو با یه دست گرفته بود و با چشمای ملتمسانه و چهره دردمند آدمایی رو که با سرعت و بی اعتنایی از کنارش رد می‌شدن به خرید دعوت می‌کرد . شاید خیلی از اون آدما حتی این پیره زن رنجور رو نمی‌دیدن . واسه یه لحظه احساس کردم قلبم از حرکت ایستاده . به طرفش رفتم و پس از یه نگاه سریع به چشمای معصومش یه فال و یه آدامس برداشتم و مبلغ ... هزار تومن گذاشتم بین فال ها . می‌خواست بقیه پول رو بهم بده ولی هیچ پولی همراش نبود و گفت من پول ندارم ، این خیلی زیاده ، خورده بده. گفتم نه زیاد نیست ، اگه می‌تونستم تمام دنیا رو بهت می‌دادم . چشماش پر از اشک شد و گفت زنده باشی پسرم . من که به یاد مادربزرگ مرحومم افتاده بودم در کنار اون همه آدم و شلوغی و سر و صدای شهر و بوغ ماشین ها ، خیلی آروم و بی صدا بغضم شکست و اشکام روی صورتم لغزید . توی دلم فریاد می‌زدم . بخاطر تنهایی و بی کسی اون پیره زن . بخاطر این همه نفرت که این دنیا رو گرفته . بخاطر مادربزرگ مهربونم که خیلی دلم براش تنگ شده . بخاطر دل سنگی مردم . بخاطر خودم که توی این دنیای کثیف زندگی می‌کنم . با خودم گفتم وقتی دنیای ما اینقدر پست و بی ارزش شده که یه پیره زن تنها برای امرار معاش باید توی سرما و با اون حالت فال و آدامس بفروشه چطور میشه این فالی که من خریدم نوید شادی و آینده ای موفق رو برای من داشته باشه . اون آدامس تلخ ترین چیزی بود که توی عمرم خورده بودم

/ 6 نظر / 9 بازدید
لاهوت

*1 **2 ***3 ****4 *****5 ******6 *******7 ********8 *********9 **********10 *********9 ********8 *******7 ******6 *****5 ****4 ***3 **2 *1 لحظات در گذرند پس باید ز زندگی لذت برد پس باید خندان بود لحظات در گذرند آری ای عمر مهلتی بده تا باردیگر زغصه ها رها شوم *** لاهوت به غصه ها می خندد تا که غصه زاو فراری باشد *** اینجا لاهوت محل شادی *** هرگونه غصه ممنوع(-) پس اگرمی آیی خنده را فراموش مکن *** سلام عزیزم بروزم یا به قول بعضی ها

توحید

سلام دوست عزیز سیاوش جان شما لطف داری وبلاگ خوبی داری درپناه ایزد متعال موفق و معید باشی اگه خواستی لینکت کنم

بنفشه ...

[گل] ما ... اشرف مخلوقات...به زمین امده ایم تا اینجا را به کثافت بکشیم... و عشق را ریشه کن کنیم... وانسانیت را به حیوانیت مبدل سازیم... وروح لطیف و خدایی خویش را در حصار سیمهای خاردار محبوس کنیم... وبیهوده بیاییم و بیهوده برویم... همین!

taraneh

salam sivash jan b nazare man hamechiz kasif shode adama negaha zamoone na ink man dide bad dashte basham b har chizi vali in y haghighate .......... vase manam az in etefagha ziad oftade