بی رحمی بی پایان

صبحگاهم تاریک

چشمه ساران خاموش

خسته ام دیگر بار

خسته از تنهایی

کلبه ای ساخته ام از اندوه

بیگانه با خاطره ی سبز بهار

من در این دخمه ی هول و هذیان

غافلم از تنهایی خویش

گرچه در پاییزم

برگریزان در بند

می گریزد از من

و نمی تابد مهتاب بر شب هایم

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا

سیاوش عزیز سلام شعرزیبایی بود [گل]

رضا

زیبا بود [گل][گل][گل]

رضا

زیبا بود [گل][گل][گل]

سپیده

عالی بود در عین غمناکی ... لحظات بی تویی رو خوب به تصویر کشیدی

رویا

سلام خیلی زیبا بود.... [گل]

رویا

سلام سیاوش عزیز می دونی چرا لینکشو دادم می خواستم بگم واسه همین کم کارم به این اصلا نمی رسم بیشتر اونجام خوشحال میشم سر بزنی[گل]

ریحانه

آنان که رنگ پریدگی پاییز را نمی فهمند. نمی دانند پاییز همان یهاریست که عاشق شده شعرتون زیبا و پاییزی بود. کاش چون پاییز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم...

فهیمه

ای بابا چه روزه گاره غم انگیزیه[افسوس][افسوس][افسوس][افسوس] ای کاش می شد عزیزامونو از دست ندیم.[افسوس]