پایان غمگین حضور

در کنار خلوت آشفته ی آتش و دود
با صدای مبهم باران شب های خزان
بر سقف بلند و تیره ی کلبه ی تاریک و نمور
پیرمردی تنها
همچنان آواره در سیلاب باران خورده ی آزردگی
با تامل بر گذشتِ پهنه ی بیداد عمر
غوطه ور در چرخش چنگال هول و هذیان
انتظار مرگ را از لحظه های سرد و بی جان می کشی
د

/ 29 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
baran

و بهار می‌آيد؛ با همه زیبایی و طراوتش. و بهار می‌آید؛ برای آنکه به خورشید بیاموزد، هنر تابیدن را؛ و بهار می‌آید؛ برای رویاندن دانه‌های نهفته در دل سیاه و سرد خاک. و بهار می‌آید؛ برای آنکه شکوفه‌های درختان و گلهایی را بشکفاند، برای ثمر بخشیدنشان در آینده‌ای نچندان دور. و بهار می‌آید؛ برای جاری کردن چشمه‌سارهای زلال آب، از دل کوههای سخت و تپه های سنگی. و بهار می‌آید؛ برای به هدیه آوردن رایحه‌های بهشتی. و بهار می آید؛ برای آنکه در گوش پرستو، از دوری زمستان بگوید و زمزمه کند شروعی نو، برای ساختن لانه‌ای جدید. عيدت مبارك دوست من سال خوبي رو برات آرزو ميكنم

رضا

چاكرييييييم[گل]

سیاوش

عید شما مبارک تعطیلات خوش بگذرد[گل][گل]

viriii

سلام ... گلم .................

نازبانو

تعطیلاتی پربار، تنی درست و روانی آرام برایتان آرزو می کنم.«سال نو مبارک باد»[گل]

رویا

سلام. من دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی ام. خواستم بگم تو احساسات باکی داری از سایتت هم معلومه ادم هنرمند و باذوقی هستی. اگه نظر من رو به عنوان یه جوجه روانشناس بخوای بدونی, خودت رو حروم یه آدم بی لیاقت نکن. مطمئنا" خدا اونقدر مهربون هست که یه هم شانت رو سر راهت قرار بده. در ضمن سایت فوق العاده ای داری بابت همه چیز ممنون

سهیلا

عالی بود من تنهایی رو با تموم وجود در دست دارم...

فهیمه

[دلشکسته][دلشکسته][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت] گلم انقدر غصه نخور باشه فدات شم.[ناراحت][ناراحت]